reality

واقعیت چیست؟

تا به حال این سوال برایتان پیش آمده است که “واقعیت” چیست؟

آیا چیزی که به اسم واقعیت میشناسیم واقعاً وجود دارد؟

ممکن است همه دنیایی که میشناسیم بخش کوچکی از یک تصویر خیلی بزرگتر باشد یا اصلاً زاییده ذهن باشد و حقیقت نداشته باشد؟

این ها نمونه هایی از سوالاتی هستند که برای هزاران سال ذهن فیلسوفان را در رابطه با واقعیت به خود مشغول کرده اند. فیلسوفان بزرگی در طول تاریخ برای این موضوع فرضیه های مختلفی ارائه داده اند که به بررسی برخی از آنها میپردازیم.

افلاطون

حدود ۲۴۰۰ سال پیش، افلاطون یکی از اولین و اصلی ترین فرضیه ها را درباره واقعیت بیان کرد. او چند شخص را مثال زد که از لحظه تولد درون غاری زندانی بوده اند. آنها میتوانستند سایه های افرادی که بیرون غار زندگی میکردند را روی یکی از دیوار ها ببینند و صدایشان را بشنوند. تمام چیزی که از دنیای بیرون میدانستند همان سایه ها بود و فکر میکردند این واقعیت جهانشان است. تا اینکه یک روز یکی از این زندانیان موفق میشود از غار خارج شود و ناگهان با دنیایی بسیار بزرگ و پر از موجودات و اشیا سه بعدی و نور و رنگ رو به رو میشود. او که تا قبل از این لجظه گمان میکرد جهان متشکل از موجودات دو بعدی سیاه رنگ است، با خروج از غار، میفهمد که موجودات همه سه بعدی هستند و هرکدام رنگ خاص خود را دارند و بافت اشیا باهم متفاوت است و…  زندانی که اکنون واقعیت را درک کرده است با شور و شوق نزد دوستان خود بازمیگردد تا مشاهدات خود را برای آنرا تعریف کند؛ ولی زندانیان دیگر که در تمام عمر چیزی به جز سایه های روی دیوار ندیده اند، حرف او را باور نمیکنند و او را دیوانه خطاب میکنند و او هم پس از مدتی دوباره به دنیای سایه ها عادت میکند و واقعیتش دوباره به سایه های روی دیوار محدود میشود.

اگر دنیای ما نیز مانند غار افلاطون باشد چه؟ آیا ممکن است ما هم روزی از این غار خارچ شویم و یبینیم که هر آنچه فکر میکردیم واقعیت است، تنها بخش کوچکی از واقعیت کلی جهان بوده است؟

دنیایی که ما آن را واقعیت نامیده ایم، واقعی ترین حالتی است که میتوانیم متصور شویم ولی هیچ راه اثباتی نداریم که دنیای ما کامل ترین واقعیت موجود جهان است.

رنه دکارت

فرضیه دیگری که در این زمینه وجود دارد متعلق به رنه دکارت، فیلسوف و ریاضیدان معروف قرن ۱۷، است. دکارت یک فیلسوف شکاک بود. او فکر میکرد که هیچ چیز در جهان نمیتواند قطعاً درست باشد. همه ما در کودکی چیز های متعددی را باور میکردیم ولی اکنون میدانیم که آن باور ها غلط بوده اند. مثلا در کودکی باور داشتیم که هیولا ها وجود دارند ولی اکنون میدانیم که همه آنها زاییده ذهن نویسنده ها و داستان سرایان هستند. پس اگر امکان داشته باور های قبلی مان غلط باشند، چه دلیلی وجود دارد که باور های فعلی مان حتماً درست باشند؟

حتی حواس پنجگانه مان هم قابل اعتماد نیستند. آب لوله کشی پس از یک حمام گرم، خنک به نظر میرسد ولی اگر پس از برف بازی دستتان را زیر همان آب بگیرید، احساس میکنید آب گرم است. ممکن است در خیابان شخصی را ببینید که میشناسید ولی پس از اینکه به او نزدیک شدید متوجه میشوید که شخصی کاملاً متفاوت است. هنگامی که سرماخورده اید، طعم غذا با طعم معمول آن متفاوت است. ممکن است وقتی با هدفون در حال گوش دادن به موسیقی هستید، فکر کنید کسی اسمتان را صدا میزند. پس چه اثباتی وجود دارد که بقیه حس هایمان هم اینطور گمراه کننده نباشند؟

همه ما خواب میبینیم. تا به حال شده است که در خوابتان بخوابید و سپس ناگهان از خواب بیدار شوید و فکر کنید چه رویای عجیبی دیده اید و ناگهان دوباره بیدار شوید؟ ما در اکثر خواب هایمان متوجه نمیشویم که خواب میبینیم و گمان میکنیم اتفاقات درون رویا واقعاً در حال رخ دادن هستند، و فقط هنگامی میفهمیم خواب بوده ایم که بیدار میشویم و حوادث رویا را با واقعیت مقایسه میکنیم. پس چه دلیلی وجود دارد که الآن هم خواب نباشیم؟ شاید همه زندگیمان، همه جهانی که میشناسیم یک خواب طولانی باشد و روزی ناگهان بیدار شویم. شاید بگویید که میدانیم اکنون بیدار هستیم زیرا میتوانیم “حس” کنیم که خواب نیستیم؛ ولی در اکثر خواب هایمان تا لحظه ای بیدار نشده ایم فکر میکنیم تجربیاتمان واقعی هستند و پس از بیداری ناهماهنگی های رویا را درک میکنیم.

رنه دکارت پس از تفکر درباره این موضوعات به این نتیجه رسید که به هیچ چیز نمیتوان اطمینان داشت و هیچ باوری صددرصد درست نیست. از دیدگاه دکارت فقط و فقط یک موضوع صددرصد است؛ اینکه خود او وجود دارد؛ زیرا او داشت فکر میکرد و برای اینکه فکر کردن امکان پذیر باشد، باید یک ذهن وجود داشته باشد. پس ممکن است هیچ چیز، حتی بدن خودش، واقعی نباشد ولی مطمئن بود که ذهنش وجود دارد تا به این موضوع فکر کند. این باور شاید معروف ترین جمله دکارت باشد که در کتاب “تفکراتی بر فلسفه اولیه” بیان شده است.  “Cogito Ergo Sum” “من فکر میکنم، در نتیجه من وجود دارم“.

 طبق این فرضیه، هیچ راهی برای اثبات وجود جهان اطراف وجود ندارد و ممکن است همه این دنیا زاییده ذهن باشد.  ممکن است تمام مکالماتی که در طول روز با افراد مختلف داریم، بخشی از تخیلاتمان باشد و هیچ یک از اشخاصی که میشناسیم و دوست داریم واقعی نباشند. تنها چیزی که صددرصد وجود دارد، ذهن خود شخصی است که به این مسائل فکر میکند.

او حتی این فرضیه را ارائه داد که ممکن است کل جهانی که میشناسیم ساخته دست یک “نابغه بدجنس” باشد که مغز ما را داخل کپسولی نگهداری میکند و تصاویر این دنیا را وارد مغزمان کرده است.

با پیشرفت علم، دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که اگر به یک مغز سالم با استفاده از الکترود، پالس های الکتریکی اعمال کنیم، میتوانیم به مغز این حس را القا کنیم که واقعاً در حال انجام کاری خاص است. پس فرضیه نابغه بدجنس دکارت خیلی هم دور از ذهن نیست. ممکن است تمام واقعت ما، ساخته دست یک دانشمند باشد و ما فقط مغزی درون یک کپسول باشیم و واقعیت ما، دنیای تخیلی شخصی دیگر باشد.

با توجه به پیشرفت های جدید علم در رابطه با واقعیت مجازی، این فرضیه روز به روز محتمل تر میشود و طبق فرضیه های جدید، ممکن است دنیای ما، یک بازی کامپیوتری پیشرفته باشد.

هرچند دکارت به دلیل اعتقادش به وجود خدا، نتوانست قبول کند که خدا وجود چنین نابغه ای را بپذیرد پس این فرضیه خود را رد کرد ولی این موضوع دلیل نمیشود که فرضیه وی محتمل نباشد.

برتراند راسل

در رابطه با شک به وجود همه چیز، یکی دیگر از فرضیه های معروف، “فرضیه ۵ دقیقه” برتراند راسل است که بیان میکند:

ممکن است تمام دنیایی که میشناسیم، ۵ دقیقه پیش به وجود آمده باشد و تمام افکار و خاطرات و تجربیاتی که داریم همه توسط خالق این دنیا به وجود آمده باشند تا ما باور کنیم که جهانمان واقعیست.

طبق این فرضیه، تمام شواهد تاریخی نیز ساخته این خالق هستند تا باورمان به این واقعیت محکم تر شود.   از دیدگاه راسل، وجود یا عدم وجود این خالق اهمیتی ندارد زیرا ما اکنون در این واقعیت حبس شده ایم و راهی هم برای اثبات غیر واقعی بودن واقعیتمان وجود ندارد پس درگیر شدن با این موضوع بی فایده است.