Alexander The Great

اسکندر کبیر؛ امپراطور صلح و اتحاد

اسکندر سوم مقدونی معروف به اسکندر کبیر (۳۵۶ تا ۳۲۳ پیش از میلاد) پس از مرگ پدرش به پادشاهی رسید و در زمان حیاتش بیشتر جهان شناخته شده زمان خود را فتح کرد. از او به خاطر تکنیک های نظامی و توانایی های دیپلماتیک یاد می شود. وی همچنین فرهنگ یونانی و زبان آنها را به سرتاسر آسیا، از مصر تا هند، منتقل کرد. اسکندر در تمامی جنگ هایش حتی یک بار نیز شکست نخورد و از او به عنوان یکی از بهترین فرماندهان نظامی در تاریخ یاد می شود.

اساتید اسکندر در کودکی

جنگ و سوارکاری

بزرگترین چهره های تاریخ یونان در زمان اسکندر، اساتید وی بودند و در سبک زندگی او تاثیر زیادی داشتند. اسکندر جنگیدن و سوارکاری و شکار و استراتژی های مختلف جنگی را از لئونیداس، ژنرال بزرگ مقدونی، آموخت.  به گفته تاریخدانان، از دلایل اصلی شکست ناپذیری اسکندر آموخته های لئونیداس در زمینه های نظامی بوده است. اسکندر در یازده سالگی تحت آموزش های لئونیداس موفق شد اسب مشهور بوکفالوس را رام کند. پیش از آن هیچکس موفق به رام کردن این اسب نشده بود. بوکفالوس در جنگ های اسکندر، کمک زیادی به وی خواهد کرد.

علم و فلسفه

استاد دیگر اسکندر لوسیماخوس بود که به او خواندن، نوشتن، و نواختن چنگ را آموزش داد. لوسیماخوس، اسکندر را مانند اشرافزادگان تربیت کرد تا رفتار و گفتار مناسب موقعیتش داشته باشد.

استاد دیگر اسکندر که بیشترین تاثیر را در زندگی وی داشت، ارسطو، فیلسوف مشهور یونانی، بود. ارسطو از ۱۴ سالگی آموزش اسکندر را بر عهده گرفت و تاثیرات آموزه های وی تا لحظه مرگ در رفتار اسکندر مشاهده می شد. ارسطو، باور ها و افکار اسکندر را تخت تاثیر قرار داد. به وی آموخت که چطور مانند یک فیلسوف فکر کند و چطور زندگی مردم را با ارزش بداند. بر اثر این آموزه ها، اسکندر هیچوقت مردمانی را که شکست داده بود آزار نداد و آنها را مجبور به کاری نکرد. او حتی فرهنگ یونانی را نیز اجبار نکرد و اجازه داد مردم تحت حکومتش آزادی فکر و انتخاب داشته باشند.

فیلیپ دوم، پدر اسکندر

فیلیپ دوم، پدر اسکندر و پادشاه مقدونیه، طی ۲۴ سال حکومت خود، مقدونیه را به قدرتمند ترین کشور اروپا تبدیل کرد. ارتشی که فیلیپ دوم آموزش داده بود، آنچنان عظیم و قدرتمند بود که بعد ها، اسکندر بدون نیاز به هیچ کمکی، بزرگترین امپراطوری زمان خود، هخامنشیان، را فتح کرد. او در زمینه های نظامی، علمی، استراتژیک بی همتا بود؛ ولی با این وجود، اسکندر خود را پسر او نمیدانست.

اسکندر تصمیم گرفت خون خود را به خود خدایان ارتباط دهد. اسکندر که موفقیت های خود را الهی می دانست، خود را فرزند زئوس، خدای خدایان خواند. وی همچنین خون خود را به قهرمانان یونان مانند آشیل و هرکول، نسبت داد. دلیل او برای این ادعاها، الهی بودن نشانه های تولدش بود. هنگام تولد اسکندر، ستاره ای بر فراز یونان و مقدونیه شروع به درخشیدن کرد. همچنین معبد آرتمیس در آتش سوخت که نشانه شومی برای آسیا بود.

حکومت اسکندر

پس از مرگ فیلیپ دوم، اسکندر حکومت مقدونیه را به دست گرفت. او بلافاصله شورش های داخلی و شورش های کشور های همسایه را سرکوب کرد و حکومت خود را تثبیت کرد. سپس تصمیم گرفت رویای پدرش را به حقیقت برساند و بزرگترین امپراطوری جهان را تصرف کند؛ بنابراین به سمت امپراطوری هخامنشیان لشکرکشی کرد.

اسکندر در هنگام لشکرکشی، نسخه حاشیه نویسی شده ایلیاد هومر را از ارسطو گرفت و در تمامی نبرد ها همراه خود برد. وی همچنین گروهی از دانشمندان کشورش را همراه خود برد تا تمامی سرزمین هایی که از آن عبور میکنند را آنالیز و ثبت کنند. اسکندر در ارتشش تاریخدانان و فیلسوفان را نیز همراه کرد تا از دانش آنها در نبرد ها استفاده کند.


بیشتر بخوانید: اردشیر سوم؛ شاهنشاه نا آرامی ها


لشکرکشی به امپراطوری ایران

در مسیر ایران

اسکندر با ۳۲۰۰۰ سرباز و ۵۰۰۰ سوارکار به سمت ایران حرکت کرد. وی در مسیر شهر افسوس را آزاد کرد و پیشنهاد بازسازی معبد آرتمیس را به مردم شهر داد؛ ولی مردم افسوس پیشنهاد او را رد کردند.

اسکندر در نبرد ایسوس، داریوش سوم، پادشاه ایران، را شکست داد. داریوش سوم پس از شکست به سمت پایتخت عقب نشینی کرد. اسکندر شهر پیونیک نشین سیدون را تصرف کرد و از آنجا، بیشتر سرزمین های سوریه و مصر را فتح کرد. تصرف شهر سیدون، باعث عقب نشینی پیونیک ها به شهر های درونی مصر شد. پیونیک ها پس از رفع خطر اسکندر قدرت گرفتند و امپراطوری کارتاژ را پایه گذاری کردند. کارتاژ بعد ها بزرگترین دشمن امپراطوری روم خواهد شد و امپراطوری روم را تا مرز انحطاط می رساند.

اسکندر شهر اسکندریه را در حاشیه مدیترانه بنا کرد. در آنجا اسکندر به طور رسمی به عنوان پسر زئوس خوانده شد. اسکندر علاقه ای به تحمیل عقایدش به مردم شهر های فتح شده نداشت. او باور ها، عقاید، فرهنگ و زبان یونانی را به مردم معرفی می کرد ولی مردم هیچ اجباری برای قبول فرهنگ جدید نداشتند. تنها درخواست اسکندر از مردم این بود که مسیر انتقال منابع و نیرو های کمکی را باز بگذارند. این استراتژی اسکندر نقش مهمی در پیروزی های وی داشت. به طوری که استراتژی های ایرانیان در برابر وی کارساز نبود. اسکندر حتی موفق شد آریو برزن، سردار افسانه ای هخامنشیان را نیز شکست دهد.

فتح ایران و پایان امپراطوری هخامنشیان

داریوش سوم در نبرد گوگمل شکست سنگینی از اسکندر خورد و هنگام عقب نشینی توسط یکی از فرماندهان ارتش خودش، بیسوس، کشته شد. اسکندر از این خیانت سردار ایرانی به پادشاه خود، به شدت خشمگین شد. وی جسد داریوش سوم را با نهایت احترام خاکسپاری کرد و با خانواده وی بسیار محترمانه برخورد کرد. اسکندر بدون خونریزی شهر های ساسا و هگمتانه را تصرف کرد و خود را پادشاه آسیا نامید. پس از تصرف پایتخت، امپراطوری هخامنشیان به پایان رسید. اسکندر سمت پرسپولیس لشکرکشی کرد و تخت جمشید را به انتقام سوزاندن آتن  و آکروپولیس توسط خشایارشا، سوزاند. طبق گفته تاریخدانان اسکندر مشعل ها را به عابدان و کاهنان معبد آکروپولیس داد تا سردر تخت جمشید (ارگ پارسه) را آتش بزنند. این آتش گسترش پیدا کرد و کل شهر را سوزاند.

فرهنگ پارسی

اسکندر در مسیر لشکرکشی به سمت شرق آسیا، شهر های زیادی را پایه گذاری کرد تا تصویر خوبی از خود در ذهن ایرانیان ایجاد کند. وی خود را شاهنشاه نامید که لقب پادشاهان ایران بود. اسکندر بسیاری از فرهنگ های پادشاهان ایرانیان را آموخت و استفاده کرد. او که از کودکی ایرانیان را قدرتمند ترین مردمان جهان می دانست، به فرهنگ آنها علاقه بسیاری نشان می داد و حتی خود را امپراطوری ایرانی می خواند. این رفتار او در ذهن ارتشش جلوه خوبی نداشت و باعث تشویش و اقدام شورش در ارتش شد. حتی دوستان کودکی اسکندر نیز که فرماندهی بخش های بزرگی از ارتش را بر عهده داشتند نیز از این تصمیمات وی دلخور بودند و برخی تلاش کردند اسکندر را بکشند.

اسکندر تمامی خیانت کاران از حمله تعدادی از دوستان کودکی خود را اعدام کرد. اقدام های وی بسیار سریع و بدون فکر بودند و شراب خوری وی تاثیر بدی بر تصمیماتش گذاشته بود. اعدام فرماندهان ارتش باعث ایجاد تفرقه در ارتش شد ولی ارتش همچنان وفادار ماندند.

 

Execution of Traitors

لشکرکشی به هند و پُروس

پادشاه هند که اقتدار اسکندر را دیده بود، پادشاهی را بدون جنگ به اسکندر تقدیم کرد؛ ولی پادشاه پُروس شدیداً مخالف حکمرانی اسکندر بود. وی با ارتشی عظیم شامل تعداد زیادی فیل، به سمت ارتش اسکندر حمله کرد. اسکندر آمادگی کامل برای مقابله با ارتش عظیم پروس را نداشت ولی از پراگندگی ارتش دشمن به نفع خود استفاده کرد و آنها را شکست داد. پس از پایان جنگ و تصرف پروس، به علت شجاعت و دلاوری پادشاه پروس، اسکندر، او را به عنوان حکمران منطقه پروس منسوب کرد.

اسب مشهور اسکندر، بوکفالوس، پس از جنگ با پروس، در اثر پیری درگذشت. اسکندر شهر بوکفالا را به یاد اسبش بنا کرد. اسکندر قصد داشت از رود گنگ عبور کند تا سرزمین های شرقی تر را نیز تصرف کند ولی ارتش بسیار خسته بودند و در نبرد پروس تلفات سنگینی داده بودند. بنابراین اسکندر متقاعد شد که مسیر را بازگردند و اگر شورشی صورت گرفته آنرا سرکوب کنند. او ارتش را به دو گروه تقسیم کرد. گروهی را با کشتی به ساسا فرستاد و خود با نیم دیگر ارتش از راه زمین راهی ساسا شدند. در مسیر اسکندر متوجه شد فرماندهان و حاکمان مناطق تحت حکومتش با مردم بدرفتاری می کنند و از قدرتشان سو استفاده می کنند. وی به شدت از این موضوع خشمگین شد و حاکمان زورگو را اعدام کرد. وی همچنین کسانی که مقبره کوروش کبیر را تخریب کرده بودند را نیز اعدام کرد و دستور بازسازی مقبره را صادر کرد.


بیشتر بخوانید: تاریخ خونین؛ نبرد ترموپیل


اقدامات اسکندر برای اتحاد سرزمین ها

اسکندر اقدامات شدید برای اتحاد ایران و مقدونیه انجام داد. او نه تنها خود را امپراطوری ایرانی خواند و فرهنگ ایرانیان را برای خودش انتخاب کرد، فرماندهان ارتشش را نیز به ازدواج اشرافزادگان ایرانی درآورد تا فرهنگ دو کشور متحد شوند. پس از مخالفت سربازانش، اسکندر سرداران ایرانی را به فرماندهی ارتش منسوب کرد و اصلی ترین مقام ها و افتخارات را به آنان داد. ارتش مقدونی که توان اعتراض نداشتند، دست از مخالفت برداشتند.

مرگ اسکندر

اسکندر پس از مرگ فرمانده سوارکاران ارتش و دوست دوران کودکی اش، به شدت افسرده شد. او مدتی بعد، پس از ۱۰ روز تب، در سن ۳۲ سالگی در بابل درگذشت. فرضیه های پیرامون مرگ وی بسیار متنوعند. بطوریکه برخی تاریخدانان معتقدند او مسموم شده بود و برخی معتقدند که او بر اثر عفونت باکتریایی حاصل از آب آلوده درگذشت. اسکندر پیش از مرگ اعلام کرد که امپراطوری به «قدرتمندترین» برسد. خود اسکندر، فرمانده سواره نظام و محافظ شخصی خودش، پردیکاس را انتخاب کرده بود؛ ولی پردیکاس پس از مرگ اسکندر توسط فرماندهان دیگر کشته شد. ۴ فرمانده دیگر ارتش هرکدام ادعای پادشاهی کردند و امپراطوری را بین خود تقسیم کردند. این اختلاف و تفرقه باعث نابودی تمام چیزهایی شد که اسکندر برای آنها تلاش کرده بود. صلح جهانی از بین رفت و اتحاد بین مردم خدشه دار شد. جسد اسکندر توسط یکی از فرماندهان دزدیده شد و در مصر به خاک سپرده شد تا باعث حاصلخیزی زمین شود.

ایران از آناتولی تا هند به دست سلوکیان افتاد که بسیار نالایق بودند و از قدرت خود برای آزار ایرانیان استفاده کردند و منابع ایران را غارت کردند. سلوکیان از ارشک اول شکست خوردند و امپراطوری اشکانیان شکل گرفت. سلطنت بطالسه نیز در مصر برای ۳۰۰ سال تا زمان کلئوپاترا حکمرانی خود را ادامه دادند.

هیچ کدام از فرماندهان ارتش اسکندر، بینش و قدرت او را نداشتند و فقط به دنبال قدرت بودند. امپراطوری صلح و آرامشی که اسکندر تمام عمر برای به دست آوردنش جنگیده بود، به راحتی پس از مرگش نابود شد و اتحاد جهانی از بین رفت..