Thinking Through Senses

تجربه گرایی ؛ ماهیت تجربی واقعیت

تجربه گرایی

در دیدگاه های فلسفی، تجربه گرایی در جبهه مخالف عقل گرایی قرار می گیرد. از دیدگاه تجربه گرایان، تنها فکر کردن به موضوعات کافی نیست و فقط به این دلیل که درباره موضوعی فکر می کنیم دلیل نمی شود که آن موضوع با واقعیت هماهنگ باشد. همه آنچه که در ذهنمان متصور می شویم یا یک بازتاب از چیزیست که تجربه کرده ایم و یا مجموعه ای از ایده هاست که به صورت جداگانه مستقیماً از تجربه شخصی در فکرمان بازتاب شده اند. این تجربه ها از حواس پنجگانه و همچنین حواس درونی به دست می آیند.

همه دانش انسان مستقیماً از تجربه به دست می آید و ما هیچ چیز را که از طریق حواسمان تجربه نکرده باشیم را نمیدانیم.

از فیلسوفان تجربه گرا می توان به جان لاک، جرج بارکلی، و دیوید هیوم اشاره کرد.

جان لاک

جان لاک، فیلسوف قرن هفدهم، یکی از مشهورترین تجربه گرایان تاریخ است که با انتقاد بر نظریه رنه دکارت در رابطه با ماهیت واقعیت، و بیان نظریه هایش در زمینه تجربه گرایی، مسیر را برای دیگر فیلسوفان تجربه گرا فراهم کرد. هرچند که لاک درباره غیر قابل اعتماد بودن حواس پنجگانه با دکارت مخالف بود، ولی برخلاف دکارت، فقط به این خاطر که حواس ممکن است در شرایط خاص دچار اشتباه شوند، آنها را به طور کلی نادیده نگرفت.


بیشتر بخوانید : واقعیت چیست؟


لاک، در نظریه خود، برای همه چیز، دو گروه ویژگی در نظر گرفت. او ویژگی های اصلی هرچیز، از جمله جرم، حجم، حالت، چگالی، شکل، ارتفاع، عمق، طول و عرض را در گروه ویژگی های اصلی قرار داد. ویژگی های اصلی هرچیز، آن دسته از خاصیت هایی هستند که متعلق به خود جسم هستند و ربطی به دیدگاه ذهنی هر شخص ندارند. او در گروه دیگر، ویژگی هایی مانند رنگ، بو، طعم، صدا و بافت را قرار داد و این گروه را ویژگی های فرعی نامید. ویژگی های فرعی آن دسته از خاصیت هایی هستند که از طریق ذهنیت شخص درباره آن جسم به دست می آیند.

از نظر لاک، هیچ شکی در ویژگی های اصلی وجود ندارد زیرا قابل اندازه گیری هستند و اگر بین نظر دو شخص در رابطه با این دسته ویژگی ها اختلافی پیش بیاید، حتماً یکی از آنها اشتباه میکند؛ ولی درباره ویژگی های فرعی، نظر هر شخص ممکن است متفاوت باشد زیرا تجربیات هر شخص با دیگری متفاوت است. برای مثال یک سیب که ۱۴۰ گرم وزن داشته باشد، شکی در آن نیست زیرا وزن آن قابل اتدازه گیری است؛ ولی درباره رنگ این سیب نمیتوان نظر قطعی داد زیرا ممکن است رنگ قرمزی که یک شخص میبیند، با رنگ قرمزی که شخص دیگر میبیند متفاوت باشد.

پس برخلاف دکارت که فقط به خاطر اشتباه های احتمالی حواس، آنها را به کل نادیده گرفت، لاک با توضیع ویژگی های هرچیز به دو گروه اصلی و فرعی، ماهیت واقعیت را بر اساس تجربه بیان کرد.

جرج بارکلی

جرج بارکلی، فیلسوف قرن هجدهم، با ارائه دیدگاه خود، با لاک مخالفت کرد. بارکلی که خود نیز تجربه گرا بود، نتوانست دیدگاه لاک را قبول کند زیرا اعتقاد داشت که ویژگی های اصلی و فرعی اجسام، به طور جدایی ناپذیری به هم مرتبطند.

او باور داشت که ذهن بدون در نظر گرفتن ویژگی های فرعی، قادر به تصور و درک ویژگی های اصلی نخواهد بود.

از دیدگاه بارکلی در مثال قبل، ذهن نمیتواند بدون در نظر گرفتن رنگ، سیبی را تصور کند که ۱۴۰ گرم وزن داشته باشد. اگر بخواهیم سیب بی رنگی را تصور کنیم یا آنرا سفید یا سیاه در نظر میگیریم که هردو رنگ هستند، یا آنرا شفاف تصور میکنیم که بازهم رنگ اجسام پشت آنرا تصور کرده ایم. همچنین نمیتوانیم سیبی را تصور کنیم که بافت ندارد، اگر هم بخواهیم چنین چیزی متصور شویم، تصویر سیب در ذهنمان بافت خیلی صاف خواهد داشت که بازهم بافت محسوب میشود.

پس در دیدگاه بارکلی، ویژگی های اصلی و فرعی جدایی ناپذیرند در نتیجه، ویژگی های اصلی نیز وابسته به ذهن هستند و واقعی بودن آنها صد در صد نیست. بر اساس این تفکر، بارکلی به این نتیجه رسید که همه تجربه ای که ما از واقعیت داریم، تصوری بیش نیست و هرچیز تا زمانی وجود دارد که بتوانیم آنرا متصور شویم و درک کنیم. وی در این رابطه، جمله مشهور خود را در مقابل باور دکارت و لاک بیان کرده است.

“وجود داشتن، درک شدن است” هرچیزی که قابل درک و تصور نباشد، وجود خارجی نخواهد داشت.

اشکال نظریه او این بود که طبق آن، انسان، ذهنی است که به طور مداوم در حال تصور و درک دنیای اطرافش است و به محض اینکه شخص لحظه ای دست از تصور این دنیا بکشد، همه چیز نابود میشود. پس اگر شخص به خواب برود، دنیای اطرافش و حتی خودش از بین میروند. بارکلی برای برطرف کردن این اشکال، این فرض را درنظر گرفت که یک “متصور کننده اصلی” (خدا) وجود دارد که همه چیز را دائماً تصور و درک میکند و مطمئن میشود که دنیا و شخص در حالتی که شخص هشیار نیست، وجود خود را حفظ میکنند.

دیوید هیوم

دیوید هیوم، فیلسوف قرن هجدهم، پیرو افکار لاک، به تجربه گرایی روی آورد و با نظریات خود، سطح تجربه گرایی را به کل متحول کرد. هیوم معتقد بود که ما نمیتوانیم وجود هیچ “چیز” را قطعی بدانیم مگر اینکه بتوانیم برای اثبات وجود آن مدارک شهودی و تجربی ارائه بدهیم. هیوم با این دیدگاه، برخی از اصلی ترین نظریه های فلسفی از جمله روابط علت و معلولی را رد کرد زیرا نمیتوان صرفاً به خاطر تعدادی روابط محدود قابل اثبات، روابط بالاتر غیر قابل اثبات را متصور شد.

از نظر منطقی، هر تعداد بار هم که یک پدیده ثابت رخ دهد، همیشه این امکان وجود دارد که حداقل یک بار اتفاقی خلاف روند قبلی رخ دهد.

برای مثال اگر شخصی تمام طول زندگی خود قو های سفید دیده باشد، نمیتواند فرض را بر این بگذارد که همه قو ها سفیدند؛ زیرا ممکن است جایی در جهان، قو های سیاه وجود داشته باشند.

هیوم در رابطه با ماهیت وجودی هر شخص معتقد است که:

ما همه متشکل از مجموعه ای از تصورات و ادراک متنوع هستیم و وجود خودمان از نظر تجربی قابل اثبات نیست.

برتراند راسل پیرو نظریات هیوم بیان می کند:

هیچ دیدگاهی از “خود” وجود ندارد، هرگاه تا عمیق ترین سطح ممکن به “خود” نگاه میکنیم، همیشه احساسات خود را متصور میشویم؛ ممکن است خشم، درد، لذت، یا ناراحتی را احساس کنیم، یا ممکن است گرما و سرما یا سبکی و سنگینی را احساس کنیم؛ ولی هیچگاه نمیتوانیم “خود” را درک کنیم زیرا هیچ تجربه مستقیمی از آن نداریم.